مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

112

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

تا نزد من اى فراق مسكن كردى * احوال مرا بكام دشمن كردى اى درد فراق يار اگر زنده بوم * با وصل بگويم آنچه با من كردى پس از آن با عجيب گفت : اى فرزند ، كجا بودى ؟ عجيب گفت : در شهر دمشق بودم . در آن هنگام ، جدّه برخاست و ظرفى حبّ الرمان كه شيرينى آن كم بود ، پيش عجيب آورد و با خادم گفت : بنشين و با خواجهء خود ، حبّ الرمان بخور . خادم بنشست . عجيب لقمه برداشته ، شيرينى آن را كم يافت . چون سير بود ، از خوردن آن آزرده شد و گفت : اين چگونه طعاميست ؟ جدّه گفت : اى فرزند ، چونست كه طعام مرا نمىپسندى ؟ و حال آنكه حبّ الرمان را كسى چون من نيكو نتواند پخت ، مگر پدر تو حسن بدر الدين . عجيب گفت : اى جدّه ، اين طعام تو نيكو نبود . و ليكن ما به شهر اندر ، طبّاخى ديديم كه رايحهء حبّ الرمان او بدلهاى حزين ، فرح مىبخشيد و مردمان سير به خوردن آن ميل ميكردند و اين طعام را بر او نسبت نتوان داد . چون جدّه اين سخن بشنيد ، در خشم شد و بسوى خادم نظر كرده ، گفت : چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب بيست و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان بخت ، جدّه اين سخن بشنيد ، در خشم شد و بخادم گفت : مگر پسر مرا بدكهء طبّاخان بردهء ؟ خادمك هراس كرده ، ماجرا پوشيده داشت و گفت : بدكان نرفتيم ولى از دكان درگذشتيم . عجيب گفت : به خدا سوگند بدكان اندر شديم و خوردنى خورديم و او را طعام بهتر از طعام تو بود . جدّهء عجيب برخاسته ، ماجرا بشمس الدين بازگفت . شمس الدين ، خادمك حاضر آورده ، با او گفت : عجيب را از بهر چه بدكان طبّاخ بردهء ؟ خادم از بيم خواجه گفت : حاشا كه من چنين كار كنم . عجيب گفت : به خدا سوگند دروغ ميگويد . بدكان طبّاخ